دوشنبه 8 دی 1404
ن : مهدیس جعفری

«زوال خزان»

پاییز آمده بود، با کلاه بافتنی کهنه‌اش که پر از صدای خش‌خش برگ بود. آهی از نهادش بلند شد؛ مسیری که پیموده او را خسته کرده بود. چروک‌های صورتش حکایت از عمرش داشتند. صندلی‌ای پیدا کرد و بر روی آن نشست. خورشیدبانو به تازگی از سفرش بازگشته بود و داشت به فرمانروایی تاریکی پایان می‌داد. پارک خالی از مردم بود، اما اشغال‌هایشان همچنان بود. پارکبان پیری در حالی که جارو می‌زد آوازی را زمزمه می‌کرد. نسیم آن را به پاییز رساند و لبخندی بر لب وی نشست. هرچند این تنها بارقه‌ای از آرامش بود، قبل از اینکه مشغول کارش شود. درختان، حتی تماشای آنها باعث می‌شد از خود بی خود شود. با آنکه یک ماه از آغاز فصل می‌گذشت، درختان همچنان بیدار بودند. به همین خاطر، او را از اقامتگاه دل‌انگیزش بیرون کرده بودند تا خود، شخصا وارد عمل بشود.

دست‌هایش را به هم کوبید و ابرها آسمان را تسخیر کردند. صدای اعتراض خورشیدبانو بلند شد، اما به سادگی نادیده‌اش گرفت. باد شمالی سوار بر ابری پیدایش شد و شروع به تاخت و تاز در پارک کرد و باشیطنت لای کت پاییز پیچید. پاییز با تکان سر به دوست قدیمی‌اش درود گفت. آهی از سوی درختان به گوش رسید، لرزیدند و آرام لباس خواب‌شان را پوشاندند. پاییز کلاهش را از سر برداشت و کمی برگ روی زمین ریخت. از همین الان قادر بود هیجان مردم را لمس کند. بالاخره کارش به پایان رسید. ایستاد و کار دستش را نگاه کرد. برقی در چشمان عسلی‌اش درخشید. درختان انگار آتش گرفته بودند و باد هم کمی ایستاده بود تا نفسی تازه کند. ابر‌ها با دیدن زیبایی پارک به گریه افتادند و کمی بعد عطر زندگی هم در فضا، با باد می‌رقصید.
پاییز کلاهش را مرتب کرد و سرش را سمت آسمان برد و گفت:«بفرمایید! کارم تمام شد. و باز هم من باید گند انسان‌ها رو درست کنم. حالا میشه بزارید برگردم خونه؟»




دوشنبه 8 دی 1404
ن : مهدیس جعفری

«رقص روباه»

به آنها بنگر.
دوست‌داشتنی به نظر می‌رسند، مگرنه؟ با آن لباس‌های اشرافی همچون مردمی از تبار آسمانیان شده‌اند. مردمی که از هر پلیدی دور هستند و تنها نور در رگ هایشان جریان دارد. به آن مرد نگاه کن که بانوی جوان را همراهی می‌کند. چقدر شایسته یکدیگر هستند. دامن بنفش رنگ دختر تناسب زیبایی با لباس آبی مرد ایجاد کرده است. رفتارشان همچون اصیل زادگان است. بر لب‌هایشان لبخند نقش بسته است. در ظاهر هر دو از همراهی یکدیگر مسرور هستند اما در باطن...
روباه حیوان زیبایی است مگرنه؟ آن بدن سرخ و دم سفید او را خاص می‌کند؛ در عین حال او مرموز است، سکوتبر زبانش جاری است مگر اینکه نقشه‌ای در ذهن داشته باشد. بی خطر است؟ هرگز همچین فکری به ذهن خود راه نده. هیچ چیز خطرناک‌تر از کسی نیست قادر است بیاندیشد.
اکنون دوباره به آن زوج نگاه کن. آن‌طور که دختر آزادانه دامنش را می‌چرخاند، صدای خنده آرامش و برق درون چشمانش او را بی‌آزار نشان می دهد؛ این همان چیزی است که آن دختر نیاز دارد؛ اینکه پسر آنقدر شیفته او شود که چشمانش چیز دیگری را نبینند. در باطن وی، خنجری تیز نهفته است و آماده است در لحظه‌ای مناسب بیرون کشیده شود.
او روباهی زیرک در شمایل دختر است.




يکشنبه 7 دی 1404
ن : مهدیس جعفری

 «مأوای امن من»


کسی می‌داند چگونه قادرم آن را دریابم؟ آرامش را می‌گویم.
آن را در کمد لباس‌هایم نیافتم.
در اطراف به دنبالش گشتم، اما تنها نا‌آرامی میان آنها نفس می‌کشید.
از معلمم سوال می‌کردم، از خانواده‌ام می‌پرسیدم که آیا تا حالا آنرا دیده‌اند. آنان تنها می‌خندیدند و می‌گفتند باید خود آن‌را دریابم.
نمی‌دانم چقدر در جست‌جو سپری شد، اما سرانجام آن را به چنگ آوردم.
نه در بین لباس‌ها و نه در بین حرف‌های بیهوده اطرافیان، بلکه آن را در واژگان یافتم.
همان‌هایی که از چند حرف تشکیل می‌شوند. شاید کوچک به نظر برسند، اما قدرتی عظیم دارند.
همان دم که کتابی را باز کردم، آرامش را دیدم که به من لبخند زد و من را چون دوستی قدیمی دربر‌گرفت.
در میان دنیایی که هر آن ممکن است از هم گسسته شود، من مأوای امن خویش را پیدا کردم.